جای پایی در قلب من
و تو چنان رفته ایبی کلام
از دست این زمانه ...
زل زده ام ...به جای پایی که در قلبم گذاشتی...
وقتی دستانم یخ زده اند
و این زمانه {لعنتی} چگونه دستانت را از من دور میکند -این گرما را -
و چگونه چشمانم پر از اشک میشود
اشکی که از دوری مینوسید
و گاهی شور دوست داشتن
میدانی
گاهی با امید می اندیشم ...
به روزهای با هم بودن
به کلبه ای کنار دریا
به موجهایی که صدایشان را با هم میشنویم
با یک گوش
به دو تکه چوبی که به هم میپیوندند
با یک چشم
آری روزی که من و تو به هم پیوند خورده ایم ..
صدای بوق
تیک تاک ساعت
خوابم پاره میشود
و باز . من . هراسان به هر سو مینگرم شاید این بار تو را یافتم ..اما
فقط جای پایی که در دلم مانده است...
از تو هم بگویم ؟
و تو مانده ای
تنها
و تو خوانده ای
بارها سرود بی من بودن را
و چشمانت
که همیشه با من میگویند
که راز دریا شدن را مدتی است نیک یافته اند .
و لبهایت
گر چه خشکی زنده اند -همچون لبهای من از نبوسیدن رویت-
و دل تو - و بیشتر شاید دل من -
چگونه این چنین میجوشد ؟
مرا در خود ذوب میکند -بارها کرده است-
اشکهایم سرازیر شدند
تپشی که به من میگوید تو خواهی آمد - من خواهم آمد
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠۱ ق.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٦/۱/۱٩
خداحافظ کیمیاگر
سلام :)همونطور که همه چی شروع میشه...یک روزی هم حتما تموم میشه. مدتی بود این کیمیاگر تموم شده بود و من نمیخواستم باور کنم. ولی به قول قدیمیا " شتر سواری که دولا دولا نمیشه" بالاخره یک روزی منتظر بودم و رسید تا با واقع بینی تصمیم بگیرم در اینجا رو ببندم.
خالا وقتشه . داشتم میخوابیدم که انگار بالاخره کشف بزرگ انجام شد . بیدار شدم و گفتم اگر اینو ننویسم نمیشه .
میخواستم درباره تو هم بنویسم. میدونی اینجا بدون نوشتن درباره تو نمیتونست تمام بشه. نوشتنی که مدتهاست جلوش گرفته میشه ! نه که حالا از قصد ! ولی نوشته ام دیگه از دفترم به اینجا منتقل نمیشدن . شاید چون دیگه حتی رده پاها تم حس نمیکنم از این طرفها بگذره. به هر حال حتما کلی بزرگ شدی و وقت نداری. همیشه به یادت بودم . نمیدونم هیچ وقت فهمیدی که حتی امسال هم به رمز تولدتو تبریک گفتم ! میدونی خیلی روزها با من بودی و این برای خودم جای تعجب داشت . امیدارم خوش و خرم باشی.
ولی من خوشحالم. و با خوشحالی دارم این تصمیم رو میگیرم. حداقل اگه خیلی سئوالها رو نتونستم دربارش جواب پیدا کنم اگر بارهای زیادی به زمین خوردم و هیچ کس نبود تا کمک کنه از رو زمین بلند بشم ولی مطئمنم که یکی از سئوالها بزرگ شو فهمیدم. یادته چقدر برات مهم بود که من آیا عاشق تو ام ! یا عاشق عشقم ! الان مطمئنم که عاشق تو بودم و تو بودی که عشق رو برام معنی میکردی و این به تنهایی خیلی برام ارزش داره . اما چه سود .شاید دیر فهمیدم . شایدم بهتره که دیر فهمیدم. به هر حال همیشه خودم تکرار میکردم که " از بخت یاری ماست شاید که آنچه میخواهیم به دست نمی آید یا از دست ما میگریزد"
خوب بهتره برای رفتن زیادی داستان نچینم. بالاخره هیچ رفتنی خوشحال کننده نیست. خوبیش خاطرات خوبشه که به خاطرات بدش میچربه. و هیچ وقت نباید یادم بره که "همیشه یک جای کار میلنگه "
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/۱٠/٩
صبحانه با طلوع
میدونی از چی خوشم میاد ؟ اینکه صبح بیدار بشم ! صبح کله سحر ! سحر خیزی کنم !بیام چایی درست کنم و با طلوع افتاب صبحانه بخورم !بعد بشینم ببینم چه کارهایی صبح باید انجام بدم ! بعد قورباغه رو قورت بدم ! و بعدش هم شنگول و منگول ادامه زندگی رو برسم. الانم دلم میخواد برم بشینم یک جا نامه بنویسم ! یه نامه طولانی !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ق.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٩/٢٠
خودشناسی
جالبه وقتی بفهمی یکی از کارهای مورد علاقت گوش دادن به انداختن آشغال توی شوت زباله از طبقه آخر یک اسمون خراشه !¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٠ ق.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٩/۸
در تابستان خواهم خفت.
گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت .
تا قاصد ملیون ها لبخند گردم .
تابستان مرا در بر خواهد گرفت.
دریا دلش را خواهد گشود.
آخ . زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت.
ترانه از فرهاد مهراد.
پل حافظ . نشر ثالث . کتاب فروشی. کافی شاپ . یه چای لاته . یکم موسیقی . پنج تا سی دی فرهاد رو میگرفتم و میومدم خونه. حیف که تو ونکوور داره این همه برف میاد و راهها بستست !
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٦/۱۳
قاطی خوب
قاطی کردم یکهویی !نه که قاطی ه قاطی ..یکم قاطی !قاطیه خوب ! قاطیه یکم قاطی ! ولی فکر کنم بالاخره تکونه خوبی خورد :)راستی ما که این همه در حال تکون خوردنیم ٬ چه حالی میکنیم :)¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٤/٢٩
ماسک
وقتی پشت ماسکی ٬ فکر میکنی هیچ کس نمی بینتت. خیره میشی به همه٬ به عبورشون و به لبخندشون ..بعضی وقتها هم که اون گوشه واستادی رو که نگاه میکنن فکر میکنی فقط جشمشون اونور اتفاقی افتاده و نمیدونی که اونا هم به چشمهات نکاه کردن و میدونن که خیره و متعجبی...تو تنهایی...اینو وقتی پشت ماسک رفتی بهتر میفهمی وقتی که نفست فقط به خودت بر میگرده و تو میفهمی که فقط این تویی که خودت رو به یاد میاری ...خوده خودتو....¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۳ ب.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٤/۳
عشق و گل
عشق ميتونه عادت باشه. ميشه انقدر نشست و گفت دوست دارم دوست دارم دوست دارم تا شايد طرف مقابل رو دوست داشت. شايد با هر کس که باشی بتونی دوستش داشته باشی و کم کم بهش عشق بورزی.اينجوری عاشق يکی نشد عاشق يکی ديگه ميشی ...اتفاقی که برای هممون ميافته.
ولی وقتی يک نفر رو به دلت واقعا راه دادی و تخم دوستيشو تو دلت کاشتی و آبش دادی و دورش تجير کشيدی که شبا حيوونهای وحشی بهش حمله نکنن و باد خرابش نکنه اونوقت اين موضوع از عادت فراتر ميره اون گل ديگه مثل گل های ديگه نيست .
کاشکی انقدر گلها مغرور نبودن.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ق.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/٤/۱
من بی تو ؟
ديدی بعضی وقتا گير ميدی به بعضی چيزا....که يهو انگار کشفشون ميکنی و هی گوش ميدی و نگاه ميکنی و حال استمراری ميکنی بعد ياد گذشته ميوفتی که با يه آهنگ ديگه هی ميدوييدی کنار ساحل و تو تاريکی رو شن خنک دراز ميکشيدی تا تمام سرمای ساحل رو ببلعی ....بعد ياد آينده ميافتی که بايد يه تيکه خالی رو که حداقل تو قلبت مونده با بخيه مراقبت کنيدش تا شايد يه وقتی قطعه(های) گم شده رو پيدا کنی...
پی نوشت : رد پای تو در همه جا هست ٬ حتی جاهايی که هيچ گاه نفهمیدی که پا گذاشتی ٬ رد پايت بر قلبم را ببین.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ب.ظ توسط کيمياگر
۱۳۸٥/۳/۳۱
قرص فراموشی
هوا داره روشن ميشه. انگار شب نخوابيدم.انگار مدتهای زياديه که نخوابيدم ولی به جز حالت تهوع حالم خوبه. اونم شايد به خاطر قرصاييه که ميخورم . قرصای فراموشی. قرصايی که قراره باعث بشن بخوابی. قرصايی که قراره باهاشون دلت تنگ نشه . فکر ميکنم ....ولی انگار هر وقت فکر ميکنم که به چی فکر ميکنم ذهنم خالی ميشه و هر بار فکر نميکنم که به چی فکر ميکنم همه چی به ذهنم هجوم مياره. الان دارم به سيب سبزی فکر ميکنم که فقط سهمم نصفش بود....ديگه صبح شده...خوشحالم ! دلتنگی باعث شد يکم بنويسم...ولی همين کافيه....صاحب خونه بيدار شد...
پينوشت : من نه قرصی ميخورم و نه مشکلی دارم اگه يکم هم احيانا نگرانم شدين فقط بدونين اينا تراوشات ذهنمه که شايد يه وقتی کاملشون کنم....همين...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ق.ظ توسط کيمياگر
